نوشته های تاج بخش حسین بر
[ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴ ] [ 4:21 ] [ تاج بخش ] [ ]

 بین من و خدا اذهان آلوده قرار گرفته اند. چیزهائی حضور یافته اند که ماده نیستند. چیز نیستند. خیالهای واقعی هستند. رنگ و ریاهائی هستند که دراثر مالش به من، مرا رنگ آلوده می کنند.

بین من و پروردگار تنهائی هایم، درب کشوئی‌ای ساخته اند. دربی که مرا به سمت راهروئی اداری می کشاند. راهروئی که متعلق به تیپ هاست و نه شخصیت آدمی عزلت نشین.

من خراشیده شده ام. احساس من زخم برداشته است. خاطرم احساس خطر می کند.

سخنانم، افکار بغرنج و پیچیده ام از من جدا شده اند.

گونه ام می پرد. بدنم لرز می گیرد. صدایم ناآشنا و غریب ادا می شود. مردانه است. مردکی گوئی درونم مخفی شده بوده و حالا مقابلم ظهور کرده است.

میان من و خداوندگار خصوصی ام، انگار چیزائی برای عموم فاش شده است. گوئی دیگران مرا بیشتر از خودم می بینند.

من عریان از رحم خود، زاده شده ام. گهواره ام آمد و شدهایم است از این سر کارم تا آن سر دیگر.

خداوندا میان من و خودت را بهم بدوزان. نخ فاصله را به آبش بده. خداوندگارا مرا از کابوس ها بیدار کن.

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۳۰ ] [ 21:0 ] [ تاج بخش ] [ ]
!
وقت که سرجایت نباشی، جای دیگری را گرفته ای.

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۹ ] [ 19:59 ] [ تاج بخش ] [ ]
بساط دنیا یک جور دیگریست. بعضی ها روی آنجور زندگی کردن حساب باز کرده اند. من در این بساط باید حضور داشته باشم.

[ شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ ] [ 17:52 ] [ تاج بخش ] [ ]
حقیقت پشت نادانی پنهان است.

حقیقت پشت نادانی است.

حقیقت را پشت نادانی پنهان کرده اند.

حقیقت پشت دانائی یافت می شود.

حقیقت را باید از لای به لای دانائی و نادانی بیرون کشاند.

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۳ ] [ 15:0 ] [ تاج بخش ] [ ]
!
به دالانهای تودرتوی تازه ای از ذهنم فراخوانده شده ام. دالانهائی که تنها متعلق به من نیستند. دیگرانی قاطعانه یا خالصانه یا باحساب و کتاب آنجاها پیدایشان می شود، در ذهن من.

[ شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۹ ] [ 6:7 ] [ تاج بخش ] [ ]
خدا خودش برایم خیر کند!

اللهم خِرلی واخترلی.

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۵ ] [ 21:57 ] [ تاج بخش ] [ ]
!

مثل این می ماند که آدم را ویرایش کنند مانند متن سخنرانی رسمی.

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۴ ] [ 15:35 ] [ تاج بخش ] [ ]
داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۳ ] [ 14:8 ] [ تاج بخش ] [ ]
.
[ جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۱ ] [ 17:14 ] [ تاج بخش ] [ ]
کوچه ها حالا انگار که خالیست. حس بدی دارد این ندیدن، کور بودن!

[ جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۱ ] [ 17:1 ] [ تاج بخش ] [ ]
با اعلام نتایج اولیه دومین دوره جایزه داستان بیهقی دو داستان " موش دوپا" و " حرفهای گران و سنگین بی بی" تاج بخش حسین بر به همراه 90 داستان دیگر به مرحله دوم مسابقه راه پیدا کردند.

برای کسب اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید.

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۹ ] [ 22:11 ] [ تاج بخش ] [ ]
خداوند خالق و مالک و قادر و .... است. آنوقت ما ناجیان نادان، قیافه های زبر و خشنی گرفته ایم تا او را از گزند دیگر انسانهای روشنفکر نادان، درامان نگه داریم. باز می گویند خداوند جسم نیست که خنده اش بگیرد!

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۹ ] [ 5:49 ] [ تاج بخش ] [ ]

خدا را نسخه کرده بودند و برای درمان بیماریم پیچیده بودند. خدا نسخه نبود خدا خود بیماریم بود.

خدا را قاب کرده بودند و برای زیبائی اتاقم گوشه ای نصب کرده بودند، خدا قاب نبود، خود زیبائی بود.

خدا را گذاشته بودند هفت طبق بالای سرم، خدا بالا نشین سرم نبود، خدا خود سرم بود.

انگشت های اشاره را فلش کرده بوند به سمت خداوندی دور، نگاهها به سمت او، خدا دور نبود خدا خود نگاهم بود.

خدا را کلمه کرده بودند و به خورد جسم محتضرم داده بودند خدا کلمه نبود خدا خود احتضار بود.

...

خدا، نشانه ای ندارد. خدا بی نام و نشان هم نیست. نشان خدا میان همین نوشته های من و توست.

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۸ ] [ 5:58 ] [ تاج بخش ] [ ]
روزگاری می رسد که وعده‌ی تو و محکوم کردنهایت بهم می رسند. روزگاری واقعی و محکوم کردنهای غیرواقعی.

زمانی زمین و زمان را بهم می بافتی که فلان کس را خدا زیر و زبر بکند.

نوبت خودت که می رسد ایمان راچون محافظی خاردار که به دورت پیچیده، می پنداری. خود را حق دار می پنداری و خدا را به سمت خودت می کشانی.

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۷ ] [ 21:53 ] [ تاج بخش ] [ ]
من تلاش می کنم شکل و شمایلم را تغییر بدم. کمی از خودم دور شوم. جسمم را تخلیه کنم و دیگری را جایگزین کنم. کسانی که درون من جایشان می شود زیادند. اما من حجم زیادی ندارم. من انباشته از گذشته هستم. آنچه جایگزین می کنم متعلق به آینده است. باید تهی شوم از خودم.

کار سخت و پرحوصله ایست. اگر نتوانم، راه دیگری هم هست. باید پوست بیندازم. پوستی که شکلم بواسطه آن تشخیص داده می شود.

بین این دو راه مانده ام. یا ظاهرم بدون باطن یا باطنم بدون ظاهر. کدام به صرفه تر است؟

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۲ ] [ 18:57 ] [ تاج بخش ] [ ]
دنیای ناپخته‌ی من، سرد و خنک است. من آیا در دنیای پخته و گرم دیگران تاب خواهم آورد یا تاب برخواهم داشت یا تفته خواهم شد؟

نمی دانم. وقتی هم برای دانستن نمانده.

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۳۰ ] [ 18:38 ] [ تاج بخش ] [ ]
ایمان با زندگی کردن پلّه ای بدست می آید نه زندگی یکنواخت ریاضت گونه. ریاضت باید یکی از پله ها باشد.

و اما پله ها!

پله ها؟

راز کار همینجاست. راز ایمان و راز صعود به سمت خدا ماهیت همین پله هاست.

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ ] [ 16:50 ] [ تاج بخش ] [ ]
!
وقتی کسی با نگاه دیگر دیده شود، دیگری می شود.

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۵ ] [ 10:38 ] [ تاج بخش ] [ ]
!
سخت است که کسی من را درک نمی کند و سخت تر آنست که من کسی را درک نکنم که همیشه مرا درک کرده است.

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۵ ] [ 10:29 ] [ تاج بخش ] [ ]
گاهی آدم در هوا زندگی می کند و گاهی روی زمین!

زندگی روی هوا نیازمند هیچ زیراندازی نیست. زندگی روی زمین نیازمند تکیه گاه محکمیست.

باد روی هوا، زندگی را باخودش نمی برد. باد روی زمین انسان را می کَنَد.

کنده شدن از زمین با کنده شدن از روی زمین فرق دارد.

آدم هوائی و آدم زمینی امنیت بیشتر و کمتری دارند.

[ شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۱ ] [ 14:40 ] [ تاج بخش ] [ ]
مرگ به خودی خود، دردناک است. اما گاهی پتکی می شود بر جمجمه مان، گاهی کاردی برنده در شکممان و گاهی تیری در تنمان. موت گاهی بجای بیرون آوردن چیزی از تن، چیزهائی را در بدن فرو می کند.

پاره شدن، تغییر فیزیکیست اما موت استثناست. پارگی بدن میت، تغییری شیمیائیست.

مرگ گاهی دورتر کمین می کند. پشت تپه ای، زیر دره ای یا سر پیچی تا در گوشمان کورررررر بکند بلکه زهره مان بترکد.

موت گاهی زوزه‌ی گرگیست و گاهی خرناس خرسی. گاهی بتدریج فرومی بلعدمان و گاهی یک‌آن ناپدیدمان می کند.

مرگ دیروز چاک دادن گلو بود و فرو بردن چیزی در قلب.

وقتی موت انسان را فرامی گیرد، زندگی طلسم می شود. انسان مجالی ندارد تا سخن بگوید یا تکان بخورد یا ابراز احساسات بکند. انسان بی دفاع می شود. وقتی موجودی بی دفاع می شود آنگاه هجوم غارتگران ریز و درشت آغاز می گردد. متجاوزانی که همیشه نامحسوس رانده می شده‌اند. محاصره کنندگان سرانجام قلعه‎ی انسان را فتح می کنند و انتقامهای از یاد برده شده، شکل می گیرند.

پیرمردها هنگام مرگ پیرمردی، زیاد حرف می زنند. جوانها هنگام مرگ جوانی و زنها هنگام مرگ زنی. این تاثیر هراس انگیز شیپور انتقام گیرندگان است. وقتی انسان سامان مبارزه نداشته باشد، هر نوع خطر جنگی را شبیخون می داند.

اعتقاد روشنفکری‎ام می گوید مرگ می آید دیگر، چرا من خودم را زودتر بکشم. اما فکر خاموشم سخن از موت می کند. موت چیزی است که بر ذره ذره زندگی ام تاثیر می گذارد. موت خطر یورش مستمر غارتگران است.



[ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۵ ] [ 22:6 ] [ تاج بخش ] [ ]
بخش اول از شب نوشته های داستان بلوچ

فرید را شب دیده بودم، با کلاه کاموائی و دو شلوار خواب و بخاری برقی اش. بخاریش ساخت داخل بود. داخل اتاق! یک تخته نئوپان طرح چوب بعنوان پایه. یک فضای آزاد به عنوان بدنه و یک تکه شکسته از سرامیک رزوه شده با سیمی برشته به دورش به عنوان موتور. لباس پوشیدن خانگی اش سخت تر از تفسیر یک تعریف کمیت فیزیکی است. شلوار سفید زیر و شلوار سیاه رویش با رنگ درون و بیرون بدنش رابطه‌ی عکس و با کله و محتویات درونش رابطه‌ی مستقیم دارند. با این ظاهر، مناسب بود که سرما خورده باشد که خورده بود!

ایرانشهر که می روم دو حس متفاوت در من ایجاد می شود. یک حس ...

ادامه در داستان بلوچ

[ شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۴ ] [ 14:17 ] [ تاج بخش ] [ ]

رفته بودم چابهار. نیاز بود تا زنده بودنم را به آنجا اعلام بکنم. می گویم آنجا و نمی گویم آنجائی ها، دلیلش اینست که آنجا برایم جا است و آن، جا، منتظرم بود. اما آنجائی ای، انتظارم را نمی کشید. خیال باطلی هم در ذهنم بود اما دروغ از آب درآمد. واقعا کسی منتظرم نبود.

تنها خاطره ای از انگشتر سیاهم را هنگام عبور از خیابانی حس کردم. حس گرمی که با سرمائی تحمیلی، یخ بسته بود.

و دریائی که دیدنش از دور هم غرقم می کند و ماسه هائی که ذره ذره می سابیدندم. قایقی که آدمها بهش پول می دادند تا پوست دریا را بخاراند.

پاساژهای شیشه ای که آدمهای زبر درونشان را جلا داده بودند تا صاف شوند. زنهائیکه چابهار رفتن بَزکشان کرده بود و زیبا. زشتهائی که زشت تر شده بودند و تهی دستانی که چندرغاز خریدشان دستهایشان را تهی تر نشان می داد.

چادرهائی هم را دیدم که از پشت نازکی تورهایشان یا درون حیاط بی دیوارشان، اندرونیانِ بی حجاب را نمی دیدی!

و در نهایت میل برگشتن به این صفحه‌ی سفیدِ " پست مطلب جدید" و " نظرات تایید نشده" و " یاهو مسنجر".

قهر، دلواپسی و بیخیالی نقطه ها.

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۲ ] [ 20:20 ] [ تاج بخش ] [ ]

یلدا را با تمام طولانی بودنش، با خوابی بی اهمیت کوتاه کردم.

کریسمس با ناز می آید، او را هم با خاموش کردن تلویزیون بی اهمیت خواهم کرد.

برف از راهی دور با لبان تاول زده، و تن عرق کرده لنگ لنگان خودش را کشانده بود به گُشت، او را با خزیدن در پتوی زبر و مغناطیسی، خوار شمردم.

تمدن همراه با منطق، احترام و سخت کوشی فراخوانم داده اند تا در جشنواره ای به آنها ملحق شوم، نمی روم.

بله همه باید بدانند که من بلوچی پرغرورم.

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۸ ] [ 20:22 ] [ تاج بخش ] [ ]
هوا که سرد می شود، مولکولهایش منجمد می شود. همه چیز خم می آید و زمین و زمان یک جا کز می کنند و آب و هوا یخ می زند. آنچه این وسط آزارمان می دهد، سوز سرما نیست. این دردها حاصل برخورد بدن ما به این ماده‎ی سفت جامد شده‎ی هواست. دموکریتوس راست گفته است. اتمهای سرما تیز و زبر و برّنده است.

[ شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۷ ] [ 7:6 ] [ تاج بخش ] [ ]

زمان دهان باز می کند تا روح تشکیل شده از گازهای فضائی مرد را فروبلعد. روح درمقابل مکش ششهای زمان تابی ندارد. چون بوئی ناپیدا رقیق و رقیق تر می شود و درمیان جاهای خالی بافت های هوا محو می گردد.

مرد پوست می اندازد و تن تهی اش مچاله بر زمین باقی می ماند. حادثه‌ی کوچک مرگ در کائنات پشیزی نمی ارزد. روح درمدار انتظار به دور دنیا می گردد. تن کنار تن های گذشته کاشته می شود. جماعت نمازگزار، گورستان را آبیاری می کنند. در گورستان شغال می روید. سگ و جنّ و هراس می روید. زوزه های مخوف و ناله های غریبِ شبِ گورستان به آسمان عروج می کنند. ارواح سوار بر دنباله دارهای منور، به زمین بازمی گردند و دین مرگ را برپا می کنند. پیامبران شبح وار، در زمین فرو فرستاده می شوند تا آئین مرگ را بگسترانند. امپراطوری مرگ شکل می گیرد. نفوس به تاریکی می گرایند و رستگار می شوند.

آیات تاریکی نزول می کنند. ایمانِ سیاهِ بندگان، به درگاه الهه‌ی ظلمانی تحکیم می یابد. آنگاه بهشت آفریده می شود. بهشت دنیائی.

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۳ ] [ 15:20 ] [ تاج بخش ] [ ]
من تهی شده ام. فقر چون پلیدی و چرک به گردنم افتاده. مبهوت تمول دروغین مدعی ها شده ام. فقر، اندیشه هایم را ناراست و سیاه کرده. نکبتِ نداشتن، بدنم را کرم زده کرده است. داراها آرزومند هستند و نادارها به زودی خواهند مرد. مرگ مار سیاهیست بر گردنم. و خدائی را که من فقیرش هستم، پشت بند تیز و نازکی پنهان کرده اند که بر دره‌ ای از دوزخی ترین آتش ها بنا شده.

خط و نشانی که پیش پایم کشیده اند مرا از اغنیا مجزا می کند. بینمان شیار خاکی ای از حروف زیر و زبر دار، نقاشی کرده اند.

گناه خودم است که احمقانه، ته دوزی های جیبهایم را وارونه نشانشان دادم.

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۸ ] [ 9:56 ] [ تاج بخش ] [ ]
خودم را بزرگ می پنداشتم. بزرگتر از حجم جهان. بزرگتر از خلقت. درونم بی انتها تر از ته آسمان تاریک و روشن بود. عقلم به همه جاهای بسته قد می داد. خیال ساده و آزاد و لاابالی ای بود. اما حالا چیزهائی مرا کوچک کرده است. کوچک به اندازه‎ی نقطه های نامعلوم. من از فضا به سطح، به خط و نقطه نزول کرده ام.

و همچنین آلزایمر گرفته ام. « . » را از « . » تشخیص نمی دهم!

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۷ ] [ 19:0 ] [ تاج بخش ] [ ]
تئوری. ما در محله‌ی کوچک خودمان تئوری کم داریم. راست ترین و سیاسی ترین حرف من همینست.

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۷ ] [ 14:8 ] [ تاج بخش ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

چیزهائی را می نویسم که روی دلم سنگینی می کنند. وقتی می نویسمشان مدتی آرام می گیرم.
حرفهایم گاهی بی معنی به نظر می آید. اما این طور نیست. همه از منطق درونم نشات گرفته اند و تا به اینجا رسیده اند دچار منطق بیرونم شده اند. ایرادی ندارد اگر هم دارد با ترفندهای بیرونتان برای درونتان تفسیرشان کنید. این تنها راهیست که ما همدیگر را درک خواهیم کرد. هرچند که درک کردنِ هم مهم نیست. اینکه چه مهم است و چه مهم نیست، مهم نیست مهم اینست که ما زنده ایم درحالیکه مرگ نابهنگاممان ناگهان ما را به ورطه ای می کشاند که یا بدبختی محض است یا سعادت محض. پس چرا نباید توقفی بکنیم و گوش به زنگ حقایق ظریف یا واضحی باشیم که به زندگی و تنفسهای تکراریمان الصاق شده اند؟ شاید مهم همان ها باشند و معنائی که به ما یاد داده اند، پیوستی غیرضروری بیش نباشد؟
من دنبال آنها هستم برای همین نوشته هایم اینگونه سخت و بی معنیست.
لینک دوستان
موضوعات وب
امکانات وب
Online User