X
تبلیغات
نوشته های تاج بخش حسین بر

نوشته های تاج بخش حسین بر
او همیشه هست. راز بودنش را نمی دانم. اما چون من هستم او هم هست. چهره ی زیبائی ندارد، بین ما محبتی برقرار نیست اما هرکسی ببیندمان می گوید چه زوج خوشبختی! بین ما تفاوتها زیادند، وجه اشتراکی نداریم، اما هر کسی می بیندمان حدس می زند ما یکی هستیم. فرقی نمی کند که کداممان اول باشد، کداممان اول وارد شود یا کداممان اول خارج شود. نزاکتمان بهم نمی خورد اما او همیشه عمدا اول است.

من و او دوقلو نیستیم، بدنهایمان هم بهم نچسبیده، اما بزور بهم بسته اندمان به امید وابستگی، اگر این جالب نباشد، اینکه فرض را بر آن گذاشته اند که جریان خون یا مغزمان یکی است جالب است.

ما بیقواره هستیم. مسلم است که به خودمان باید آرایشی بدهیم اما بجای باز کردنمان از هم، مصمم هستند که از کمر نیممان کنند. به چهار قسمتمان تقسیم کنند. منطقشان جالب است، عدالت!

عدالت واژه ی قشنگیست اما نه برای دو قسمت مساوی تقسیم کردن انسانها.


[ سه شنبه 1392/03/28 ] [ 11:18 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
تبریک می گویم به انتخابات مردم، تبریک می گویم به انتخاب مردم و تبریک می گویم به منتخب مردم.

[ یکشنبه 1392/03/26 ] [ 8:14 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
ترس چیز درونی ای نیست. اعتقاد من اینست که ترس برچسبیست که به پرونده ی احساسات ما سنجاق می شود. بله ترس مانند جُرم یا تشویق نامه همراه پرونده در کنار مدارک دیگر پیوست می شود. ادعای متزلزلی به نظر می آید. اما نیست.

ممکن است بگوئید، ترس یک حس است که در هر انسانی وجود دارد. یا برخی انسانها هستند که تماما ترسو هستند. جواب من اینست که حتما هر انسانی که کم یا زیاد می ترسد، به همان نسبت نمون برگ ترسش پررنگ تر یا کاغذهائی که به پرونده اش چسبانیده اند، بیشتر است.

ممکن است بگوئید، انسانهائی وجود دارند که نمی ترسند باوجود اینکه پرونده ی سیاهی دارند.

جواب من اینست که این انسانها هم به نوعی می ترسند یا بهتر بگویم از رنگ و حجم کاغذی که بهشان سنجاق می شود، قطعا واهمه ای دارند. اگر هم نترسند، حتما آب از سرشان گذشته است. به این معنی که آنچه درون پرونده ی زندگیشان موجود است، پررنگ تر از این برگه کاغذ است یا به عبارت ساده تر برگه ی ترسش در اولویت پائین تری قرار دارد.

بنابراین می خواهم بگویم برای ادعای ترسو بودن آدمها، زاویه دید کمکی ای به عنوان بیشتر بدانید، درج بکنیم تا هرکس خواست بخواند و خود قضاوت بکند.

[ سه شنبه 1392/03/21 ] [ 11:39 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
به من رای بدهید تا انسانی ارزشمند بشوم. اهمیت من درگرو رای دادن شماست. من خاک پای شما که بهترین، عقلمندترین و مدبرترین رای دهندگانید، هستم. به من رای بدهید تا من برتر از شما بشوم.

[ سه شنبه 1392/03/21 ] [ 11:17 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]

گدای سر کوچه ی ما، زاهد را یادتان می آید؟

همو دیگر گدائی نمی کند. بازارش کساد است. نه به این دلیل که بساط گدائی اش را جمع کرده اند، نه. او دیگر با اصل موضوع مشکل دارد. گدای سرکوچه ی ما، زاهد می گوید: تا بوده گدا متعلق به گذرها بوده. دم در خانه ها بوده. در کوچه و پس کوچه ها بوده. این چه بساطیست که گداهائی آمده اند که بساطشان را در خانه های خودشان پهن کرده اند و دستشان به سمت خودشان دراز است!

[ دوشنبه 1392/03/20 ] [ 12:38 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
درد من درد جامعه ام است و جامعه ام دردی ندارد. درد من همین است که من دردم جامعه است و جامعه ام دردی ندارد.


[ دوشنبه 1392/03/20 ] [ 12:28 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]

مردن به خودی خود معضل بزرگیست. کسی را کشتن مشکل بزرگتریست و کسی را وادار به مردن کردن بدترین نوع مردن است.

نمی دانم، آنها می گویند. همانها که همیشه دهانشان برای گفتن می جنبد. می گویند کسی (فوقش هم کسانی) را کشته اند، برده اند و سوخته اند پس براساس این فرض نتیجه می گیریم که ما هم می میریم! من نمی گویم. من اصلا کاری به این کارها ندارم. مردن دیگران پای خودشان است. تلاش من برای هیچ چیز نیست غیر از نمردنم. در این کار موفق عمل کرده ام. البته نمی شود دهان آنها را که مدام دهانشان برای گفتن می جنبد، بست. می گویند بعضی ها برای نمردن التماس می کنند، تا رکوع خم می شوند و زیر پای دیگران را خالی می کنند!

به جهنم بگذار بگویند و بمیرند. من نمی گویم و زنده می مانم. کاش زنده بمانم.  کاش نزاع ها یک طرفه بود. دیگر مجبور نبودی برای رفتن به سوئی از سوئی دیگر باز بمانی! لااقل کاش آنها که همیشه دهانشان برای گفتن می جنبد تنها متعلق به یک طرف نزاع بودند! اگر این طور می بود من می توانستم زنده بمانم.

آخر می دانید، هیچ چیز غیراز زنده ماندن برای من حیاتی نیست!

[ دوشنبه 1392/03/20 ] [ 9:50 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
فاصله چیزیست که بین ما، تفاوت ایجاد می کند. دوری و دوستی که می گویند از همین تفاوت ایجاد می شود. فراموشی، افسردگی و مشکلات و خوبی ها همه ناشی از تفاوت فاصله است.

حال اگر کسی آنقدر بهت احساس نزدیکی بکند که بگوید با تو دوست است. اما فاصله اش باهات دور باشد، خواهی دید که تفاوتها روز به روز بیشتر می شوند. شاید معتقد به حرفی که می زنم نباشید اما وقتی تفاوتها چهره ی حقیقی خودشان را نشان دادند، همه چیز معلوم می شود.

[ چهارشنبه 1392/03/08 ] [ 6:57 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
من مختارم. یعنی مختار به دنیا آمده ام. یعنی می دانم که بین دو چیز ( 1- عذاب 2- رستگاری ) چه تصمیم مهمی بگیرم!

حالا هم که بزرگ شده ام می دانم که بین دو چیز مجزا (مرگ و سکوت)، چه چیزی را انتخاب بکنم.

[ یکشنبه 1392/03/05 ] [ 23:24 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
انسانها در جامعه تبدیل به هم می شوند. این ویژگی بارز جامعه است.

کارکرد مهمش همین است. اینکه کنت می گوید شناخت جامعه علم است. اینکه مارکس و وبر و اسپنسر و ...، جانشان را می دهند تا بگویند جامعه تعریف دارد و تکراری و تکاملیست، همه باید همین را بگویند که من می گویم. جامعه دستگاهیست که انسانها را جابجا می کند.

هرکسیکه می خواهد حرف حسابی بزند یا مشکلی را از جامعه حل بکند باید به این فکر بکند که چرا جامعه چنین هنری دارد. تبدیل کردنهای مداوم و تکراری آدمها و مکانها و زمانها، به نفع کدام مدیریت پنهانی جوامع است؟

[ جمعه 1392/02/27 ] [ 22:0 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
آنها را می گویم که ما را می گردانند. دستشان درونمان است و انگشتانشان می خندانندمان یا به سخن وامی دارندمان. همانها که قابهایشان بخاطر زیبائی شهرمان بر دیوارهایش آویزان است. آنها را می گویم. من بهتان محتاجم. محتاج تحرکی در درونم. محتاج اراده ای از ایفای نقشی پنهانی از شما و انگشتان هنرمندتان تا بر لبانم لبخندی جاری سازید و سخنی بر لبانم و کاری. من انفعال را دیگر دوست ندارم. امروز به خود آمده ام. یالله مرا به حرکت وادارید! می خواهم کاری در این شهر کرده باشم!

[ جمعه 1392/02/27 ] [ 17:11 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
زندانی راضی بود به زندانی بودنش. او باید تا حالا بر دار می رفت اما فرصتی برای زنده ماندنش پیش آمده بود. او مستحق مرگ بود چون زندگی ای را از کسی گرفته بود. کسی که اگر زندگی او را می گرفت، مستحق همین مرگ می شد. این میان تفاوتی وجود نداشت. مرگ در مقابل مرگ، این قانون بدیهی دادگاههای عادل است.

زندانی انسانی بی انصاف نبود که بهانه بیاورد که مقتول و من، دو شخصیت متفاوت داشتیم. بهانه نمی آورد که او قبل از من سزاوار مرگ بود. مرگ متعلق به هر دویشان بود. اصلا مرگ متعلق به هرکسیت. او دلیل نمی آورد که در پس و پیش کردن آن، اختلالی پیش آورده است. اهل فلسفه بافی هم نبود که مثلا بگوید که چرا قانون به این مهمی باید بدست یک انسان بتواند تحریف گردد و گله بکند که این کار یک نوع مچ گیریست.

زندانی تا روبراه شدن پرونده فرصت داشت زنده بماند. او از زنده ماندنش خرسند بود، نه به این دلیل که کسی را کشته که حقش بوده، بلکه به این دلیل که مرگ خودش یک روزی باید فرا می رسید. حالا فرا رسیده اما دارد به تعویق می افتد و او دارد امتیاز اضافی برای زنده ماندنش می گیرد. او داشت به این نتیجه می رسید که طرفِ حقِ ماجرا، بوده و خداوند به این ترتیب قصد دارد سر همین دنیا به او پاداش بدهد.

دلیل دیگری هم برای شاد ماندن وجود داشت. مرگ معنائی را که برای مقتول و خانواده اش داشت برای او نداشت. مرگ آنها از بنیان با هم فرق داشت. مرگ مقتول اتفاق ناگواری بود که بعد از شکنجه نصیبش شده بود. اما مرگ خودش، تنها یک انتقال از زندانی دور و ناآشنا به زندان شهر خود بود. یک پاداش برای رفتار خوبش. بعید نبود در شهر خودش فامیل برای نجاتش تلاش بیشتری بکنند و درنهایت او آزاد گردد.

[ شنبه 1392/02/21 ] [ 16:40 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
من میان تو در توهای زمانه گم شده ام.

چی کسی مرا باید پیدا کند و به چه کسی تحویلم بدهد؟ من نسبت به چه چیز یا کسی گم شده ام؟

گم شدنم مشکل بزرگیست اما مشکل بزرگتر، آنست که وقتم دارد از دست می رود. من دارم در همین سرگردانی غربت وقت می گذرانم و این دارد جزئی از زندگی ام محسوب می شود. مانند گمشده ای که در جزیره ای مانده و سراسر وقتش را همراه با زندگی، منتظر است. منتظر پیدا شدن.

من می خواهم پیدا شوم. محدوده ی گمشدنم برایم نامعلوم است. کسی که مفقود می شود وارد محیطی ناآشنا می شود اما من همینجا، در جائی که باید پیدا شوم، گم شده ام.

[ شنبه 1392/02/21 ] [ 16:32 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
گاهی دم دستمان است. گاهی گوشه ای رهایش می کنیم. گاهی که گمش می کنیم، دنبالش زیر دست و پایمان می گردیم. گاهی مانند ابزاری باهاش پیچهائی را شل و سفت می کنیم. گاهی بهش نیازی نداریم و آخر سر مانند وسیله ای فرسوده و دمده رهایش می کنیم.

کفر اگر نگفته باشم، اینست کار و مکام ما با خدا.

[ چهارشنبه 1392/02/18 ] [ 19:8 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
چسبیدن پوست تن ها، از اتصال پوست هرکس به تنهائی، تفاوت دارد. حس آتشین تماس پوست تن دو جنس مخالف، با اتصال سرد پوستی از تن ما بر تن خودمان تفاوت بدیهی ای دارد.

این مقدمه ی بی ربط، عامل ایجاد این سوال در ذهنم شد که اگر قلبهای عاشق و معشوقی را طی عمل جراحی ای باهم جابجا کنند، باز هم عاشق و معشوق باقی می مانند؟

[ چهارشنبه 1392/02/18 ] [ 18:8 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
دوستم می گفت: شده خارجی ای را ببینی که قندی در دهان بگذارد و چای بنوشد!

با خودم گفتم حتما منظور دوستم این است که ما شیرینی را درونمان تزریق می کنیم، درحالیکه آنها شیرینی وجودشان را بیرون می ریزند؟

درنهایت پیش خودم نتیجه گرفتم که می شود به زور برای سخنان دوستانمان منظورهائی نسبت دهیم که متفاوت با منظورشان است. این می تواند سبب تحریف شخصیتشان شود و مسلما حس خوبی خواهد داشت.


[ چهارشنبه 1392/02/18 ] [ 17:59 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
آسمان چاهی است که درون سطحی واقع است. ما درون چاه افتاده ایم. آن بالاها سطحی وجود دارد. بر روی آن سطح کسانی زندگی می کنند که ما را موجوداتی کوچک اما گزنده حس می کنند.

[ چهارشنبه 1392/02/18 ] [ 17:53 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
من به رئیس نیاز دارم کسی که بگوید آن چیزی را که انجام می دهی، انجام بده و آن چیزی را که از آن اکراه داری انجام نده. رئیسی که من می خواهم جزئی از من است که به طرز شگفت انگیزی در بیرون از وجودم، با نام و نشانی دیگر زندگی می کند. او منی پرورش یافته است. کسانی او را پرورش داده اند که مانند من، من هستند.

[ چهارشنبه 1392/02/18 ] [ 17:46 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
مرگ نابهنگام چیست؟!

وقتی آنان که از مردن هراس دارند، مرگ را برای تو مصلحت می دانند، وقتی زندگی را مزاحم مردنت تشخیص می دهند و تو حق نظر نداری چون مورد مشورت توئی، آنگاه مرگ به سویت خیز برمی دارد. مرگ مانند مایعی به سوی سراشیبی وجود تو سرازیر می شود. مرگ در جوی ایجاد شده توسط مصلحت اندیشان از روی تو جریان می یابد و تو را دربر می گیرد. این مرگ، مرگ نابهنگام نام دارد.

[ سه شنبه 1392/02/17 ] [ 18:23 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
با دلی از حال رفته و ته مرده، منتظر باشی تا دلشان را برایت بدهند، اما آنها که دلت را برایشان داده ای، دلداریت بدهند که چیزی نیست.

مرگ حیرانت باشد. قرار نیست سراغت بیاید اما تو را سراغش بدرقه می کنند. مرگ مهمان ناخوانده ای دارد باز.

تو را که رمقی نداری، به سمت مردن هل می دهند. معلوم است که این سرچرخگی می آورد.

[ جمعه 1392/02/13 ] [ 21:15 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
دين سوال سختي نيست. پاسخ دين براي من پر كردن جاهاي خالي است. انتخاب گزينه اي يا جوابي كوتاه. اما من آن را بي دليل دارم شرح مي دهم. شرح بي مناسبت من مبادا آموزگارم يا همشاگرديهايم را بيازارد؟

[ چهارشنبه 1392/02/11 ] [ 12:21 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
سهمي از زندگي را صاحب شدن، هزينه مي خواهد.

گاهي اين هزينه، سرمايه است و گاهي زيان. گاهي دل آدم سرمايه مي خواهد و گاهي زيان.

گاهي زيان، سرمايه مي گردد و گاهي سرمايه، زيان.

اينها مقدمات انتخاب من است. ولي من نه زيان مي خواهم و نه سرمايه. من آنچيزي را مي خواهم كه دارم.

[ چهارشنبه 1392/02/11 ] [ 12:6 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
كسي كه فرستاده ي الهي اش را نشناسد، همين مي شود. دين را آنگونه مي فهمد كه دنيا را مي فهمد.


[ چهارشنبه 1392/02/11 ] [ 12:1 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
قاب نیم باز دری کوچک، در انتهای مخفی خانه. او ایستاده است.

کوچه ها دام و دربها چشم. من سرگردان دین و ایمان و تودرتوئی کوچه ها.

زمین یار و آسمان پروردگار.

او دو چشم نازک و تنی ول و رنجور. من مابین خود و خطا. مابین خطا و خدا.

حمد نماز یادت می آید؟ آن راز و نیاز به یادت هست؟ منت نعمت، مرگ و حیات، ظلمات قبر و ...؟!

دين و دنيا بهم در بهند. سوا كردنشان، كلاف گره كوري شده است. اصلا بايد سوا شوند تا من رسوا نشوم؟

اگر سعادت در اينست، من گناهكارم.

[ سه شنبه 1392/02/10 ] [ 22:8 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
باید زندگی را مکید در درون خود و ذرات فانی درون را باز دمید. اما وقتی این کار گذر عمر است، آیا آنچه به درون بلعیده می شود، ذرات فانی و آنچه باز دمیده می شود، زندگی نیست؟!

[ سه شنبه 1392/02/10 ] [ 21:50 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
  دل را می گوئید که صندوقچه ی اسرار است؟ سیاه یا روشن است؟ مکانی برای ایجاد صفات است؟

نه. شما بایستی خیلی متمرد باشید که این چنین بی پروا کفرگوئی می کنید.

دل را من تکه گوشت پر خونی می دانم که جزئی از اندامم است. اندام درونی خوفناک و دل بهم زنی که بوی نامطبوعش را پوستی منفذ دار، مانع می شود. دل را پنجی واژگون دیدن، دل را عشق نامه یا خانه ی عشق دانستن، سخیفانه است. دل تکه گوشتی لرزان و چندش آور است که می تپد. تپشش را تنفس عشق دانستن، سخیفانه است. لرزش دل را دلیل لرزش زمین دانستن، عاقلانه است. باید احساس را به بند کشید. شعر و شعور عشق را باید به گند کشید. اینها درسهائیست برای زنده ماندنی عزتمند. درسهائی که اشباح نامرئی اطرافمان مدام گوشزدمان می کنند.

[ سه شنبه 1392/02/10 ] [ 18:51 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
نشسته است. کنار در مغازه اش. برای آنکه راه ورود بیشتر باز باشد، خودش را چسبانده به چارچوب در. پروفیل یک لب در شانه اش فرو رفته است. دارد به انسانها نگاه می کند. خیره یا گذرا. برای بار اول. برای بار دوم و برای بار سوم. زن، مرد، دختر، پسر، پیر، جوان، تهیدست یا متمول، همه برای او یک معنا دارند: مشتری!

مشتری ها مقابل چشمانش می لولند. هر وقت وارد بخشی از حدود بازار شوند، وارد میدانی از قلمروی فرضی اش، بنا به دلایلی متعلق به او خواهند شد. او حق مالکیت بر آنها دارد و می تواند مستعمره اش را چنان که دلخواهش است، اداره کند. در این قلمرو، آنها ارزشی براساس توانائی خرید بدست خواهند آورد. سطح طبقاتی خارج از مستعمره را از دست خواهند داد و بنابر معیارهای جدید طبقه بندی می شوند. آنها می توانند در طی مراوده ای کوتاه، رستگار یا به عقوبتی رقت انگیز گرفتار گردند.

فروشنده کنار در مغازه اش نشسته است و به مشتری ها زل می زند. برای چندمین بار سرتا پایشان را ورانداز می کند. او گناهکار است اما برای توبه روالی دیگر دارد. روالی که با خارج از مستعمره اش تفاوت دارد. او می تواند با خواهر، مادر، برادر یا پدرجان خواندن مشتری ها یا با تخفیف دادنی سخاوتمندانه، این لکه ی گناه را از خود بشوراند.

نشسته است کنج در مغازه اش. خسته و منتظر تا پیش از آنکه تقی به توق سامان مستعمره اش بخورد، چراغی از زندگی خانواده اش را روشن نگاه دارد.

[ شنبه 1392/02/07 ] [ 23:14 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
ترس، خوف از صدمه دیدن نبود. ترس، حس حضور خدا بود. خدا حرف نمی زد. نصیحت نمی کرد. نهیب نمی زد. خدا منتظر من بود و تصمیمم. خدا بهم اجازه ی تصمیم داده بود و من می توانستم چنین نکنم. کردم. رفتم. اما دیدم را تغییر دادم. لگام اهریمن درون را بدست گرفتم. تا خدا را راضی کنم. نمی دانم راضی اش کردم یا به خیال خودم بازی اش دادم.

اما نهایتش باز من محکوم شدم به آنچه نمی دانم چیست. به زن بودن، به مرد بودن، به شیطان بودن، به خواب بودن، به دوزخی بودن و ... .

[ جمعه 1392/02/06 ] [ 21:47 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
باید که وجود داشته باشد. نمی تواند یک تصور خشک و خالی باشد. از خیابان پر دست انداز حمزه که می گذرم، انتهای شلوغش می مکدم. می دانم که کار دجال است. دجال درمیان شلوغی های بازار همیشه وجود دارد و کارش همین است. مکیدن آدمهای دو دل. مکیدن آدمهائی که آهی در بساط ندارند اما وسوسه ی بازار دارند. من را می شناسد. می داند آخرالزمان با من مشکلی نخواهد داشت. می رسم. چهار راهش درهم برهم است. اینجا و امروز قوانین راهنمائی و رانندگی ناقض نظم است. می دانم به کجا بروم. همه می دانند. کارشان را بلدند. معلوم است که کسی با کسی برخورد نمی کند. من آمده ام تا این بار با او برخورد بکنم. یا نگاهش به نگاهم گیر کند یا دستش به دستم بخورد. برخوردی اتفاقی. گناهی سهوی. ماشینم را لابلای ماشینها رها می کنم. مثل همیشه یادم رفته است بالابر شیشه اش را درست بکنم و قفل مرکزیش را. درست است که برای همین کار آمده بودم سراوان. اما این بار هم به عمد از یاد خودم برده امش. برمی گردم به بازار. در نگاه از دور و گذرایم همه ی چیزهای فروشی زیبا و مکنده هستند. به دجال نامرئی لبخندی می زنم بهش می گویم: "از نزدیک کاری از دستت برنمی آید عذاب! همانگونه که مقابل موشها کاری از دستت برنمی آید!" با این جمله گناه کفر گوئی هایی اولیه ام پاک می شود! به درون بازار جمعه می روم. می دانم تا وارد شوم باید راه بروم و خودم را چون جوینده ی اجناس ضروری سرگردان نشان بدهم. باید احتمال بدهم که آن جنس ضروری فرضی در دکه ی هر صنفی گیر می آید. این قانون خنده داری نیست. اینجا همه سرش به توافق رسیده اند. 

حضورش را حس می کنم. همین نزدیکی هاست. مقابلم یا پشت سر یا در آن راسته یا آن یکی دیگر. باید راه بروم. قانون این است. باید راه بروی تا بیابیش. راه می روم. او هم راه می رود. پیدا کردنش کار سختی نباید باشد. به شرطیکه سرت ریاکارانه از ترس شک دیگران پائین به زمین و اجناس خیره نگردیده باشد و اینکه ندانی چه لباسی پوشیده است، چه سنی دارد، قدش چیست و ندانی همراه کیست، دست مردی در دستش است یا با مادری زیرک همراه است، این ها کارت را سخت می کند. مجبوری سرت را برگردانی. خیره شوی به هر کس. سرت را جستجو گرانه بچرخانی. می دانی که حالا دیگر ایرادی ندارد. کسی را میان جمعیت گم کرده ای. اما آن کس فرضی و آن گمشده ی واقعی هیچکدامشان را نمی یابی. او شبیه همه ی کسان غریبه ای که اطرافت می لولند نیست. وقتی نمی یابی اش، وقتت تنگ می شود. باید بروی. باید شهر را ترک کنی. شهر ناآشنای نامحرم را. به سمت غروب از شهر بیرون می آئی و همراه غریبه های دیگر وارد جاده ی همیشگی می شوی.

[ پنجشنبه 1392/02/05 ] [ 22:20 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
خود را اسیر کردن، اسیر دین کردن، دین را بد تعبیر کردن است. دین را وارونه به خود نشان دادن، به خود نشان دینداری دادن، دین را بی نشان کردن است. حریم هائی به نام ایمان بوجود آوردن و حس درامان ماندن با این حریمها از اهریمنان، خود را زندان کردن است. خدا چیز سختی نیست. اما سخت به خدا رسیدن با سخت بودنِ به خدا رسیدن، تفاوت فاحشی دارد. خدا دیکتاتور یک بعدی و تک ابر قدرت جهان هستی نیست. خدا سازنده ی افکار و احساس ماست. هزار لایه ی و دالانها و سلول های حس و افکار را می شناسد. خدا از ما کنش و واکنش دین را نمی خواهد. دین بهانه ی دیدن خداست. مسلمان تن و جسم بسته ای نیست. مسلمان نمونه ی مجسم خلقت است. نمونه ی ویترینی انسان اشرف مخلوقاتی. لغتنامه ی واژه های گنگ زندگی، نه پرسشنامه ی سوالات کور دنیا.

[ پنجشنبه 1392/02/05 ] [ 17:53 ] [ تاج بخش حسین بر ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت